رفتن به پارک
پوریا جون 

مامان وبابا سلام
یه روز تعطیل من و تو و بابا سه تایی سوار دوچرخه رفتیم پارک تا تو سرسره وتاب بازی کنی آخه تو خیلی بازی کردن تو پارک رو دوست داری تا خسته نشی هم یه جا نمیشینی موقع تاب سواری خودت برای خودت شعر میگی :تا تا تاتایی(تاب تا ب عباسی)
اینم به زبون خودت .
موقع سرسره بازی ام باید خودت از پله ها بری بالا و خودتم لیز بخوری بیایی پایین نه من نه بابا کمک نکنیم چون تو ناراحت میشی و میگی که نه (بلدم))![]()
بعد ازاینکه بازی کردی و خسته شدی با هم رفتیم که یه یه جا بشینیم ولی تو باز توپ و بادکنک دیدی و بطرف اونها دویدی و یکیشونو خودت انتخاب کردی و بدون اینکه برای بابایی وایستی توپتو برداشتی
و رفتی که بازی کنی
تازه بعد از یه عالمه بازی با دستگاههای توی پارک ؛ نشستیم و وبعد از یه استراحت ؛ خوردنی هایی که برده بودیم رو خوردیم در همین حین دیدم خوابت گرفت و نرسیده به خونه هم خوابیدی
(خوابهایی خوبی بیبنی عزیزم).gif)


رفتن به پارک
